محمد على مجاهدى
384
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
خوردند دشمنان خدا خونتان ، ولى * باشد خداىتان به خدا خونبهاىتان لبتشنه كشت دشمن و ، جارى نمود دوست * صد جوى خون ز چشمهء چشم از براىتان زين غم كه مانده پيكرتان بىكفن به خاك * چاك است جيب عالميان در عزاىتان داديد بر قضاى الهى رضا و ، داد * خطى قضا كه سرنكشد از رضاىتان گرديده در عداوت من دشمنان دلير * تا روزگار ساخته از من جداىتان جان مىرود ز پيكرم ، اما نمىرود * از خاطرم : محبت و ، از سر : هواىتان كرديد ترك جان و ، گذشتيد از جهان * بادا جهان و جان جهانى فداىتان تنها نمىگذارمتان اندرين سفر * مىآيم از طريق وفا ، از قفاىتان با كشتگان نمود چو اين گفتگو تمام * با سوز دل به اهل وطن داد اين پيام « 1 » 19 چون بر زمين قرار ز زين ، شاه دين گرفت * عرش برين ، قرار به روى زمين گرفت نمرود عهد خويش كه بادا عذاب بيش ! * خنجر به قصد قتل جهانآفرين گرفت گم كرد در سپهر چهارم ، ره آفتاب * تا راه قتلگاه به پيش آن لعين گرفت بالا چو كرد از پى آن كار ، آستين * روح الامين ز شرم به رخ آستين گرفت ديوانه گشت عالم و ، انگشت بر دهان * پير خرد ازين عمل سهمگين گرفت بر حلق شه چو دشنهء فولاد ، بوسه داد * جا در ميان جان رسول امين گرفت از تن جدا نمود سر مهر افسرش * ديگر چه گويمت كه چنان يا چنين گرفت سلطان دين چو با جگر تشنه جان سپرد * آتش ز غصه در دل ماء معين گرفت پيكان آه پردگيان شه انام * از خيمهگاه ، راه سپهر برين گرفت شد قيرگون چو روى جهان از ظلام شب * اهريمنى ز دست سليمان ، نگين گرفت انگشترى ، همين نه به سوداى دوست داد * انگشت نيز بر سر انگشترى نهاد ؟ « 2 »
--> ( 1 ) . همان ، ص 583 . ( 2 ) . همان ، ص 585 و 586 .